|
اخبار :: مرزباني از تاريخ
| |
مردي نسبتاً مسن بود و مع لوم بود سرد و گرم روزگار بسيار چشيده. کمي عصبي و ناراحت و در عين حال متين و مودب، با لحني که ناراحتي اش را نشان مي داد، همان طور ايستاده قريب به اين مضمون گفت؛ چرا شما از تاريخ مي نويسيد. يا ننويسيد يا درست بنويسيد. تاريخ ما هويت ماست، سرمايه ماست. نمي شود با آن بازي کرد. دعوت کردم بنشيند و پرسيدم چه شده است؟
باز هم با همان لحن ادامه داد آقا در کدام تاريخ نوشته شده است ستارخان و باقرخان در فتح تهران بوده اند؟ چرا تاريخ را عوض مي کنيد؟ يک عده هم که نمي دانند مي خوانند و باور مي کنند.
معلوم شد اعتراض ايشان مربوط به مقاله يي است که در تاريخ 10شهريور1388 در روزنامه منتشر شده و در آن ضمن اشاره يي به فتح تهران بعد از سرکوب مجلس مشروطه، ستارخان و باقرخان را هم در زمره فاتحين تهران آورده است. از ايشان عذرخواهي کردم و تشکر که تذکر داده اند.
بازنشسته ارتش جمهوري اسلامي در دو دهه قبل است. از افسراني که عرق ملي و ميهني آنها را به لباس نظامي درآورده و براي حفظ وطن و سرزمين ايران اسلامي حاضر به جانفشاني بوده است. سال هاست بازنشسته شده اما هنوز هم اين عرق ملي در درونش مي جوشد. هنوز هم پاسداري از مرزها را وظيفه خود مي داند و به آن متعهد است. اما اين مرزها را تنها در خاک نمي بيند. در عرصه فرهنگ و تاريخ ملي ايران زمين هم خود را سرباز و ديده بان مي داند. در اين وانفسا که بسياري از اهالي از بسياري مرزها عبور کرده، و دغدغه کسب نام و نان بر همه چيز سايه افکنده و خود بالاترين ارزش شده است، او با اين سن و سال و اين گرفتاري ها برخاسته و رنج راه به جان خريده تا هشدار دهد اگر کوچک ترين خطايي از شما سر زند، اگر گوشه يي از تاريخ اين سرزمين کهن را برخلاف واقع بنگاريد، چشمان بيدار و هوشياري هست که آن را رصد کرده و انحراف را اصلاح کند. دانستم پس از بازنشستگي نيز از پا ننشسته، به مطالعه روي آورده و بسي دانش آموخته است. از ايشان تقاضا کردم در همين باره مطلبي بنگارند و خطاي ما را جبران کنند. بي منت پذيرفت. چندي بعد بار ديگر به زيارتش نائل شدم. گلايه داشت که مطلب را ارسال کرده بود اما نرسيده. نوشته اصلي را همراه آورده بود که خاطرجمع شود.
از تاريخ که بگذريم، حيفم آمد اين پديده را ثبت نکنم. اين تلاش و پيگيري جاي تامل داشت. چه عاملي او را اينچنين به تکاپو واداشته است. چرا مثل خيلي ها که از کنار خيلي پديده هاي ناهنجار مي گذرند و با ضرب المثل هايي يأس آور- آب که از سر گذشت چه يک وجب چه صد وجب- بي تفاوتي و سستي خود را توجيه مي کنند، او نتوانسته دوام بياورد و خوابش آشفته شده و آرام نگرفته تا ريشه انحراف را بخشکاند. از کارش دو درس نيک آموختم. 1- دانستم در اين سرزمين که مناسبات ظاهري اش دائم القا مي کنند نادري نيست کاشکي اسکندري پيدا شود، و همواره همه کس را وسوسه مي کنند که «هر کي به فکر خويشه...»، هستند کساني که ناپيدا و پيدا دغدغه هاي ملي و ارزشي و انساني شان را از دست نداده اند، بلکه سخت در تکاپو و تلاشند. دانستم که ايران من مديون آنهاست و از همين روزنه به رغم همه ناملايمات، آينده يي خوش خواهد داشت. دانستم که در تاريخ چند هزار سال گذشته که اين سرزمين بارها و بارها مورد تهاجم بيگانه و تجاوزات وحشيانه قرار گرفته و باز از ميان همه اين دسيسه ها استوار برجا مانده، چه رازي داشته است.
2- دانستم که اينان از جمله کساني نيستند که همواره مي خواهند کارهاي بزرگ صورت دهند و سنگ بزرگ علامت نزدن است. آنها بر آنند که آب دريا را اگر نتوان چشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد. پيگيرانه و مسوولانه مي کوشند و مي دانند که بي نهايت بزرگ ها از بي نهايت کوچک ها ساخته شده اند و هر کس اگر در محله خود به پاکسازي برخيزد، سرزميني پاک را به ارمغان خواهيم آورد. او از خطاهاي کوچک در نمي گذرد تا قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود. افسر بازنشسته تازه آشناي ما از کساني است که به اين باور رسيده است که بدون مشارکت همه مردم در اصلاح امور و هر کس در هر حيطه، و بدون نظارت و رصد کردن امور توسط مردم، کار به سامان نرسد و خود عامل به اين باور شده است. سالش دراز باد.
|
| |
|
| |